شاعر که نیستم...
تو همیشه مخاطب نامرئی من بوده ای.... سکوت های من ، صدای از تو گفتن
بود.... من بلند تر از نخل ها تو را می سرودم تو در صدای من تنفس می کنی... و من در خیال تو نفس می کشم... چشمان من ، نگاه تو را ضبط می کند دستانم ، شبیه مژگان تو دعا می کنند..... نمی توان دروغ های ته سفیدت را ، به حساب مهربانی ات ...نگذاشت! نمی توان تو را به مُهر مهربانی ، ممهور کرد...، ولی تو می خندی و مثل بچه ها به بازیم می گیری.... دروغ گو تر
از زمین صحرایی... دروغ می گویی ، آن چنان که سراب به تشنه ... و ساده می پنداریم آن چنان که لب ها ، من از آغوش تو گریختم... و سال هاست.... دنبال آغوشم... تا شاید.... شاید.... شاید.... دستی ،هم آغوش تو ، دلگرمی ام دهد... و قرن ها... هزاره هاست... می گردم.... .. و دوباره ... با فاصله ... زیر شطرنج کلاه ... به آغوشت مات
می شوم.... شاید دوباره دستان بالاتر از... در آغوشم .................................... همسفره
ی سرنوشت من باش همسایه
ی غم –
سرشت من –
باش من
زرورقی ز شعله ای خام تو
سرد شو و بهشت من باش تنهایی
من حجیم و مسدود زیبایی
حجم زشت من باش چون سایه ی تو پر از قفس بود این عشق نشد که پا بگیرد عشقی که پر از غبار و خس بود.... ... و خواهم رسید ... به یاسستان ! قبری به عمق خواب سیصد ساله ات برای چشمانم ، خواهم کند.. آن گاه که صدای نفس نگاه هایت ، گوش سنگین
چشمانم را ، نوازش
نبخشند...، من ، به احترام سکوت چشمانت ، چشمانم را زنده به گور خواهم کرد.... "تو" واحد
شمارش عشق بودي و حالا بی " تو"... هنگام شمارش عشق مي گويند : "يك تهي عشق" منی که عاشقش هستم ...، ولی او عاشق من نیست .. چه تکرار غم انگیزی...! همیشه پای یک زن نیست...!! نه ، او شعری نمی خواند برایم تا ابد حتّی...... فقط من اشک می ریزم و این تعبیر خواندن .....نیست.... . از من به تو : "صفحه های نمایش چیز
عجیبی را نشان می دهند... دوربین های راهروی سمت درد ، خاموشند... نمایشگر ها ، روشن و
خاموش می شوند. " ـ اینجا : اتاق فرمان ، به تمام واحد ها : "یک بیگانه وارد خانه ی محقر
من شده است..." ـ آژیر ها به صدا درآمده اند ، ـ ترسی خاکستری بر دلم چیره می شود و صدایی
آبی ، در دلم طنین می افکند این غریبه کیست ؟ آیا تویی؟!! .. تمام درها به طور خودکار بسته می شوند، من به بن بست تو می رسم... صفحه های نمایشگر سیاه می شوند... دوربین
ها : خاموش . کنترل از راه دور از کار افتاده... نزدیک می آیی، در یک قدمی
صداهای قلبم می ایستی... و فریاد می زنی . دروازه های صورتی آئورت ، بسته و باز می شوند اینجاست که اضطرابی به عمق تنفس های دخترکی ترسان بر
دلم چیره می شود... امواج فرامغناطیسی فریادت ، سلول های عصبی ام
را ، به
واکنش وا میدارد.. دستی ، ـ دیوانه وار ـ دلم را تحت فشار می
گذارد.... شارّ دردهایم ، افزایش می یابد ... و نیروی محرکه ی القایی دردهایم ، خلاف
جریان فریادت ، امواج
را پس می زند... نیروی میدان دیدت ، نگاه هایم را اسیرتر
می کند... فشار خونم ، سر به سر قلّه ی اورست می
گذارد... برایم یک لیوان آبلیمو می آوری.. دندان هایم تحمل اضطراب را
ندارند... شش ها بی وقفه پر و
خالی می شوند.. اکسیژن به زور خونم
را تغذیه می کند.. ... دست هایت که همچون ، هاله ای
از ستاره های پروین ، می درخشند، نوسان امواج خستگی ام را کاهش می
دهند.... طول موج اشک هایم ، ـ صدم ثانیه به صدم
ثانیه ـ افزایش
می یابند... .... شانه هایم را لمس می کنی و من و تمامی تنم ، .......لمس
می شویم... ....دیگر ، احساسی ندارم ، که برایت شرح دهم... یک بالگرد امداد می آید، درها هنوز بسته
اند... اثر انگشت من هم بی
تأثیر... تا هفت دقیقه ی دیگر، تمام آنچه در درونم
، منفجر
خواهد شد... تمام دردها و حرف
هایی که تنها دلم می داند... ..... دوباره که نگاه می کنی ، غصه ها را فراموش می
کنم ، درها باز می شوند ، نیازی به
بیمارستان نیست.. دردهایم ، انتطارم ، و سماجتم ، تمام می
شود... ...... تو ... آن غریبه ای ، بیگانه ، ولی حالا ...می فهمم تو ، همانی که انتظار مرا پایان می دهی و پلک هایم را به میهمانی اشک
ها دعوت می کنی... آشنایی.... آشنا تر از تمام در و پنجره هایی که
سال ها آشنایم بودند.. ....... اتاق کنترل به حالت عادی بر می گردد... با این تفاوت که : دوباره دوربین های راهروی سمت درد ، خاموشند..! و طراحی لوگوی وبلاگم اونم قبل از خونه تکونی.... این که شاعر باشی ، یعنی : *تنها...* تنهاتر.. تنهاترین... باش...! اینگونه شد که دلم را به کف گرفت چنگی به قلب من زد و عودی به باورم تااین که تارِ مو شدم از غصه ، دف گرفت !! من ذره ذره از غم او آب می شدم... او جرعه جرعه تا لب و دندان ، شعف ...گرفت .... او حس شاعری ام را هدف گرفت دلم هُری هبوط می کند ، می ریزد ته
فنجان قهوه ات ،... یک قلب یخ زده می
بینم ... مسافری داری... ته یک کوچه بن بست، مبهوت ، مهبوط !! از دماغ فیل ...، نه.... از چشم کسی افتاده اشک...، نه ! یک نگاه نگران نادیده انگاشته، یا به قولی : نابود محض ! یکی که دلش هُری هبوط می کند..! سر به زیر سایه ها را سر شماری.. شاید سایه ات ، سنگینی کند... قبل از هبوط ، در قلب او نوری بزرگ منفجر شده
بود... و سایه ها از آن روز به پایان رسیده اند... و حالا دوباره .. سقوط... چه قصه ی تلخ و عمیقی ...! دوباره از بهشت.. دوباره تا جهنمِ ..دوری تو... آدم که می شوی، تنها یک سرنوشت ، تو را رقم
می زند: یک بام و دو هوا..! هم بهشت می خواهی...هم او را..! . .. ... " چه سرنوشت عجیبی ، که کرم کوچک ابریشم ، تمام عمر قفس می بافت ، ولی به فکر پریدن بود..." از تو نوشتن ، نه تخصص من است ، نه مدرک تحصیلی
ام... امّا... تنها گرایشم : دوست
داشتنت... به دلم
- به منتظرت –
گفتی : " مطمئن باش ،تا غروب برمی گردم"
و من، هر صبح جمعه ،
به طلوع دخیل می بندم ، که تو تا غروب ، برگردی...
چه آسون می رسه بازم سه شنبه اول
اسفند و من تاریک و تاخورده اسیر سایه
ها و بند نمی دونم چه روزایی تو رو
نابرده رنجوندم چه شب هایی که تو موندی فقط در حسرت
لبخند.! نمی دونم که صبح و ظهر چطوری پشت هم
شب شد نمی دونم بدون تو... فروختم
، عُمرو سیخی چند؟! هنوزم بی تو غمگینم ، هنوزم بی
تو بی تابم... نباید خستگی ها تو مسیر
عشق ما باشند می دونم خسته ای از من از این
روزای بی روزن از این که فکر دنیامو تو
آزادی و من در بند..! می خونی توی گوشم راز می بینی لحظه
هارو پند کو گوشی که بدهکاره، به حرفای
یه دانشمند!! پس از یک انفجار بزرگ... شاید.....این منم : یک اشتباه بزرگ ! هنوز آدمم ولی، تو سیب نه ، که گندمی نخورده نان گندمی ، که دیده دست مردمی نه آسمان و نه زمین ،که در ستاره ها گمی برای مدرک دلم ، بگو کلاس چندمی؟ هبوط کرده ام ، کمی ، بهشت ، نه ، جهنمی که ساختم
برای خود، از عالمی به آدمی ... دمی که وحی می شود ، به حضرت دل تو: عشق منم ، شکسته ، عاشقی ، به حسرت دل تو – عشق – تو کهکشان راه عشق ، مرا نبر به چاه عشق هبوط می کند دلم ، به خاطر گناه
عشق...........! کمی تیره تر، با ستاره هایی روشن تر... خوب یادم هست.... چه شب های کوتاهی ..! گر چه تابستان............ و حالا که نور سیاه شهرها بر آسمان شبم می تابد.. چقدر طولانی شده این شب ها.... گر چه زمستان ............. می نشینم،... رو به روی شب های مکعبی.. و روز های مثلث...! ضلع پنجمم را در هیاهوی عصرهای بی او .... گم کرده ام... حالا که پشت بام های خوابیدن ، روبه روی آسمان همیشه در انبساط نقض می شوند... حالا که رو به رویم ، از افق ، از شیری طلوع ، تا سیری غروب ... خالی ست... تنها به جای مانده ی شب های کودکی ... این گریه های بی بهانه ی تنهایی......... این همه اخم نکن....! شیشه قلبم ، نه
فرانسوی است ... نه
ضد گلوله ... نه
دو جداره ... تارهای قلبم ، به
مویی بند است... گاهی برای نور و گاهی برای اشک... چشمی که سرخ می شود از نور
و طعنه ها ... ... حتی میانِ ابریِ بغضِ یخِ هوا... گاهي شعري كه از زيبايي مي گويد زيبا
نيست مثل
شعر تو... و گاهي شعري كه صداي گوشخراشي دارد زيباست مثل
شعر من... باور كن زيبايي تنها چيزي كه
من وتو مي انديشيم ، نيست... زيبايي گاهي ، همان است كه من
وتو ازآن وحشت
داريم... گاهي، زيبايي جدايي
ست وگاهي، تلاقي نگاه
هاي ما گاهي زيبايي، مرموزترين قصه
ي چشمان توست وگاهي چرخيدن صورت
من از دست هاي تو... باور كن، زيبايي گاهي زشت ترين واژه ي اشعار من است! "زيبايي ميوه ي بينش توست" زيبايي لاي
نگاه هاي به هم ريخته ات... دست
و پا مي زند وگاهي زيبايي ، تنها غريق چشم
هاي تو خواهد بود زيبا نگاه كن زيبا تر
از" درخت در شب باران"، زيباتر از
"عبور" زيباتر
از "صداي پاي آب" زيبايي همان است كه تو دوستش
داري "من" براي تو چقدر زيبا هستم؟! چه
احمقانه می رسم به دست های خیس تو به
چشم های شاعر و نگاه دل نویس تو چه
پر دروغ می رود ، از این افق نگاه تو چه
ساده می شوند باز دروغ ها رئیس تو مرا
به بی نگاهی ات اسیر می کنی و من کلافه
ام دوباره از صدای هیس هیس تو چه
شعر ها که گفته ام برای چشم های تو برای
بی خیالیت و سایه ی خسیس تو چه
فایده که گوش تو ندیده شعرهای من تو
شاعر دروغ ها ؛دروغ ها انیس تو چه
احمقم به دام تو ، چه احمقانه خام تو دروغ
ها به کام تو ، زبان دروغ ریس تو .... دوباره
می نویسمت ولی نه خیس و ماندنی دوباره
می نویسم از دوروئی سلیس تو ! ! دلم می گیرد تا صدایی می شنوم و صدای تو نیست دلم می گیرد تا نگاه می کنم قامت تو نیست دلم می گیرد از این بودن ها و نبودن تو .... تنها تو... گریه می کنم تو را که نه ، دلم را.... شاید دستم را بگیری.... بگذار بگیرد دلم ،..... تو را... داشتن تو : هزار غمه ! می خوام تو رو داشته باشم ، هزار تا غم خیلی کمه !
برچسبها: مخاطب نامرئی, سکوت می کنم تو را
برچسبها: آغوش, هم آغوش, در آغوش خدا, خدایا, بغلم کن
برچسبها: عشق
برچسبها: یاس, حورا, محدثه, زهرا
برچسبها: زنده به گورم, زنده به گور
برچسبها: شعر, عشق, واحد, تهی
برچسبها: شعر, نگاه, زن, اشک, عاشق
برچسبها: دوربین شعر, تو, نگاه, غریبه
برچسبها: شعر, تنها, شاعر, نگاه, زیبا
برچسبها: حس, قلب, شرف, هدف, غصه
برچسبها: هبوط, فنجان, قهوه, قلب یخی
برچسبها: جمعه, انتظار, غروب, نگاه, منتظر
برچسبها: انفجار بزرگ, من اشتباهی ام, تو چی
برچسبها: هبوط, ستاره, گندم, آدم, بهشت
برچسبها: کودکی, افق, شب, تنها, آسمان
برچسبها: شیشه, دوجداره, قلب, ایران, ایرانی
برچسبها: چشم, نگاه, عینک, دودی, اشک
برچسبها: زیبا, دوستم داری, نگاه
برچسبها: شعر, غم, تو, داشتن
| Design By : Pichak |

